![]() |
![]() |
|
| اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط نسیم |
|
|
من و تو سنگ صبوریم ، من و تو...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط نسیم |
|
|
همه جا بوی ِ عید می دهد ، بوی من اما بوی ِ پاییز است...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط نسیم |
|
|
بگذار تا بگریم ، چون ابر در زمستان... کز سنگ ناله خیزد وقت سکوت یاران ***** سعدی به روایت دل دیوانۀ تنگ |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط نسیم |
|
|
در بی نهایت تنهایی... سر مرز جنون ... خسته ام
خسته و بی قرار... می فهمی؟ آه، نه من هیچ از معنای عشق و انتظار نمی دانم |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 5:9 بعد از ظهر توسط نسیم |
|
|
مونث 1: برای من فقط عشق مهمه مونث 2: خوش به حالت آخه برای من س.ک.س خیلی مهم تره مونث 1: پس یادم باشه موقع ازدواج بهم یاد بدی باید چیکار کنم که نفهمه چقدر خنگم مونث 2: آره ، تو هم یادت باشه قبل ازدواج بهم یاد بدی چی کار کنم که نفهمه خیلی بلدم مونث 1 با خنده: یعنی فکر می کنی ازدواج کنیم؟ مونث 2 با جدیت: نه ، فکرشو از سرم بیرون کردم ... و این ، همۀ تفاوت آدم هاست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط نسیم |
|
|
گاهی فرار لازم است، حتی برای یک گلادیاتور...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 6:26 بعد از ظهر توسط نسیم |
|
|
این خوردنی رو می زارم برای خیاط و دخترک ای جونننننننننننننننننن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط نسیم |
|
|
سخت می گذرد به سختی لحظات ِ تلخ ِ محاکمه های همیشگی مثل تنهایی یک دختر ِ تنها حتی سخت تر به سختی جان کندن ِ ماهی ، میان کویر ِ تشنه ... کند می گذرد به کندی قدم های ناتوانم میان کوچه های ِ بی تو مثل شمارش ِ معکوس ِ محکوم به اعدام حتی کندتر به کندی نفس هایم ، وقتی غربت دنیا دلم را می زند ... چرا تمام نمی شود این لحظات ِ سخت و کند و این ساعت های کشدار ِ بی خاصیت؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط نسیم |
|
|
من چقدر دلم می خواست یک مرد بودم و بعد می آمدم و با خانم باوقار آشنا می شدم و هی گریه اش را در می آوردم ... و وقتی گریه می کرد می نشستم روبرویش و یک دل سیر نگاهش می کردم و با تک تک سلول هایم عاشق گریه های معصومانه اش می شدم. اما حالا که زنم، وقتی گریه می کند فقط توی دلم قند آب می شود و دلم می خواهد بگویم مدام گریه کن تا من آرزوی مرد بودن بکنم و دلم بخواهد عاشقت بشوم. یا شاید حالا هی حسادت می کنم که چرا مثل خانم باوقار گریه هایم قشنگ نیست ... که وقتی گریه می کند فکر می کنی تمام غم های جهان از چشم های معصومش می ریزد که نه برای حادثۀ مهمی هم باشد ها ... شاید گریه کند برای سرما خوردن یک بچه گربۀ کوچک ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط نسیم |
|
|
صدام می لرزه ... اون مثل همیشه می فهمه که حالم خوب نیست و کلافه ام ... گمونم این بهترین قسمت عاشقی کردن با یه نفر باشه ... که وقتی حالت خوب نیست ، نیازی به گفتن نداشته باشی گوشی رو که قطع می کنیم ، به اندازه ابدیت تنها می مونم ... دلم می خواد یکی باشه اما هیچکس نیست ... البته بجز یه خیاط با یه دنیا سئوال ِ علمی و حس های مجهول ِ بی قافیه بهش می گم امشب باید خود.ارضایی کنیم ترش می کنه (یعنی من فکر می کنم ترش کرده باشه ... اما می گه اشتباه کردم ... نمی دونم شایدم دلش می خواسته من و اون دخترک کمتر ازش بپرسیم از کِی اینهمه سئوال علمی تو ذهنش نشسته؟ ) بهش می گم دارم خود.ارضایی روحی می کنم می گه نیازی نداره توضیح بدی اما من دلم میخواد توضیح بدم، دلم نمی خواد تو ابدیت ِ تنهاییم بمونم (چند لحظه قبلش بهم گفته بود که من با یه عالمه اسباب بازی و اسمارتیز و شکلات چوبی خیلی لوسم ... اما تو این لحظه حس می کردم فقط دلم می خواد لوس باشم و یکی جای ناز ِ نگام ، بخواد بغض ِ صدامو بخره ) بهش می گم امشب وقتی فلانی فهمید حوصله ندارم گفت پس مزاحمت نمی شم تا تنها باشی و راحت بهش می گم من نمی فهمم کی بهش گفته وقتی حوصله ندارمو دقیقاً دلم می خواد سر یکی خراب بشم اون باید مثل پتروس فداکار رفتار کنه و شعورش بزنه بالا و نخواد مزاحمم بشه بهش می گم دارم خود.ارضایی روحی می کنم که وقتی کسی رو نداری ارضات کنه بهتره یه جورایی خود.ارضایی کنی تا خفه خون نگیری و حالتم بهتر بشه ... بعدم می گم باید برم بخوابم اما فقط ادای آدمایی که رفتن خوابیدن رو در میارم ، آخه فکر می کنم شاید خیاط دلش بخواد من زودتر خفه بشم تا با دخترک حرف بزنه و حس ِ مجهولشو حل کنه ... شایدم دلش می خواد دخترکم بره مثل من ستاره هاشو بشمره و بزاره خیاط سئوالای علمی شو راحت بپرسه به هرحال من میرم و فکر می کنم بدترین جای عاشقی اینه که بفهمی عشقت می خواد تنها باشه، اما ندونی عشقت تنهاییشو خیلی وقته باتو به دست آورده و حالا تو جزئی از این تنهایی شدی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط نسیم |
|
|
هی فلانی ... می دانی ...؟ می گویند رسم زندگی چنین است .... ! می آیند ... می مانند ... عادتت می دهند ... و می روند !؟ و تو در خود می مانی ... تو تنها می مانی ... راستی، رسم تو هم چنین نیست؟ مثل همه فلانی ها |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط نسیم |
|
|
زندگی یعنی: تو ، وقتی به ته فنجان ِ قهوه ام می چسبی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 9:21 بعد از ظهر توسط نسیم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط نسیم |
|
|
* هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد * * دیروز ، به تاریخ پیوسته * * فردا ، رازی است ناگشوده * " اما امروز یک هدیه است " |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط نسیم |
|
|
وقتی سطلی نیست چه اهمیت دارد که ته چاه آب باشد یا یوسف...!!؟؟ ......................................................................................................................................... بابا اجازه ؟؟؟ من دلم همش برایت تنگ می شود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط نسیم |
|
|
گمانم بی تو هیچ خاصیتی نداشته باشم (( مثل فیلم هایی که برای جشنواره ساخته می شوند و اگر به اکران عمومی نرسند لطفشان از دست می رود و تازه وای به حال فیلمی که اجازه پخش را نگیرد که مثلا چرا یک بازیگر نافرم در آن بازی کرده و یا اینکه فلان جای فیلم ، فلان حرفی را زده اند که با شئوناتمان همخوانی نداشته. فیلم هایی که بروند جشنواره و از هیئت داوران به بهانه های واهی و سیاسی نمره های نامربوط بگیرند زیاد برای کارگردانش آزار دهنده نیست که بعضی وقت ها همان فیلم ها بهترین می شوند از نگاه مخاطب، که همینش یک دنیا می ارزد ... )) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 4:27 بعد از ظهر توسط نسیم |
|
|
حالم امروز مثل این می ماند که یکروز ِ بی توقع ، اسم خودت را در گوشه صفحۀ یکی ببینی که هیچوقت توقع دیدنش را آنجا نداشته ای و هی توی دلت قنج برود که آنجاهستی بعد یکروز بی توقع ِ دیگری بیاید که بروی همانجا و اسم خودت را نبینی و هی دلت بگیرد که چه بی قاعده بودی و چه بی قاعده رفتی و هی فکر کنی کاش قانون حذف و اضافه را از همه جا بردارند، حتی از انتخاب واحد این دانشگاه های لعنتی که مبادا دل واحدی بشکند و ما صدای شکستنش را نشنیده باشیم... شاید هم حالم امروز مثل این باشد که یکی به من بگوید از مراسمی که همه بدانند خوشش نمی آید و بعد من مدام فکر کرده باشم که چقدر مراسم های همه گیر را دوست دارم که مثلا عید بشود و همه بدانند عید شده و تبریک بگویند ، یا حتی عاشورا باشد و همه بیخودی بریزند توی خیابان و بعدش هی فکر کنیم ما هم ذره ای هستیم از این دنیایی که به هیچ جایش شبیه نیستیم و تنها شباهتمان در متفاوت بودن اثر انگشتانمان است ... نمی دانم ... هرچه هست حال عجیبیست این حال |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط نسیم |
|
|
یکمی پرتم امروز از دنیای اطرافم نمی دونم چرا حس های خوب و بدم الان باهم قاطی شدن و من تشخیص نمی دم خوبم یا بدم چند روزی نت نداشتیم و گوگل ریدرم پر شده از بلاگ های آپ شده ی خونده نشده امروز صبح به خودم گفتم دلم می خواد ( در واقع دلم باید بخواد ) که از اولین نفر شروع کنم و برم پایین به ترتیب اما من هیچوقت تحمل انجام کارهای کلاسه شده و روتین رو ندارم و امروزم همش می خوام زودتر برسم به نوشته هایی که بیشتر دوست دارم مثل نوشته های "خیاط" ، بعدم زودتر نوشته های " قوزک پای چپ یک زرافه " رو بخونم و بعد هم برم سراغ "میرزا پیکوفسکی" و بعدم " کوته نوشت " ... اما نمی دونم چرا هر چقدر می خونم نمی رسم بهشون و چون امروز به خودم قول دادم از اول شروع کنم همه چیز رو به ترتیب بخونم نمی تونم از روی کسی بپرم و زودتر برم سراغ اونها ... تازه خدارو شکر که "روزانه های آن دخترک که چهار ستاره کم دارد " را خوندم امروز... پس بازم یه راه جدید برای زجر کش کردم روحم انتخاب کردم ... بازی صبوری در رعایت ترتیب ... امتحان جالبی بود، باور کنید خیلی زجر بدیه بخوای یکی رو بشنوی اما بعد ببینی خیلی ازش دوری و انگار هم هیچوقت این فاصله ها کم نمیشن بدتر هم زجری که می کشی از اینکه خودت رو مجبور کنی به پذیرفتن فاصله ها و صبوری کردن برای برداشتن دونه به دونه مشکلات سر راه، درست وقتی که با یه پرش یا دور زدن می تونی خیلی زود به چیزی که می خوای برسی ... بعد وقتی چیزی که بهش علاقه داری ُ می زاری ته صف ِرسیدن، ناخودآگاه به همه چیز شک می کنی ، که نکنه واقعا اونو همونجوری که ادعا می کنی نمی خوای یا برات ارزش زیر پا گذاشتن بعضی قواعد ِ بازی رو نداره پینوشت: من یه دیوونه مازوخیسمم که عادت داره خودشو زجر کش کنه ... اما یه متقلب حرفه ای هم هستم ... که خوب بلده حتی به خودش رکب بزنه ... آخه نوشته ها رو که دونه دونه باز می کنم نخونده می زنم میره تا زودتر برسم اونجا که باید ... ولی باور کنید بعدش کلی عذاب وجدان می گیرم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 12:26 بعد از ظهر توسط نسیم |
|
|
در یک روز گرم من فکر می کردم به یک دوست نیاز دارم کسی که وقتی می گویم من به دستهای مهربانت نیاز دارم بفهمد ... من به دستهای مهربانت نیاز دارم تا مرا به بهشت همراهی کند و سپس در تمام طول شب مرا در آغوش بگیرد ... مرا با لبهای مخملینت زیر نور ماه لمس کن تو کجایی؟ از پشت سایه ها بیرون بیا تو کجایی؟ تو می دانی من همیشه قوی نخواهم بود من به دستهای مهربانت نیاز دارم که آنها را روی شانه های من بگذاری و مرا تا بهشت همراهی کنی و در تمام طول شب همراهی کنی من تنها صدای این شهر پر از همهمه هستم دستهای مهربانت را به من بده و مرا تا بهشت همراهی کن ... دستهای مهربانت را به من بده [من نیز دستهای مهربانی دارم] تا در تمام طول شب تورا در آغوش گیرد من دستهای مهربانت را می خواهم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط نسیم |
|
|
س.ک.س با لذت :::: دو طرفه :::: عشق س.ک.س بی لذت ::::: یک طرفه :::: تجاوز *دهخدا به روایت دل دیوانۀ تنگ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 3:14 بعد از ظهر توسط نسیم |
|
|
بعضی شب ها را نمی توان از خاطره ها حذف کرد ... اتفاق می افتند و بعدش هم خاطره اش مثل بختک می چسبد به زندگی ات، که هرکجا میروی ولت نمی کند و مدام جفتک می اندازد و گند می زند به تمام شب ها و روزهای نامربوط ِ بعدش دلم می خواهد یک روز صبح که بیدار می شوم ( اگر بشود که واقعا یکروز صبحی بیاید و من بیدار بشوم) همه آدم های زندگی ام را شیفت و دلیت کنم و البته همه روزها و شب های گذشته را ... اصلا یکجورهایی بشود که حس کنم مثل دکتر ارنست کشتی شکسته ام رسیده است به یک جزیره پر از تنهایی و تازه خانواده ای هم نیست و من تنهای ِ تنهایم آنوقت هر روز کلی با خودم عشق می کنم و می گذارم تا دلم می خواهد دلم برای خودم غش برود و حسرت هیچ روز و شبی را نخورم که با دوست تلف شد و دست آخر جز یک خاطرۀ بختک شده بر زندگیم، هیچ چیزی هم عایدم نشد ، که تازه آن را هم یکروز صبح بلند شوی و ببینی حرام ِ فراموش کردن خاطره های رفته و حال ِ بی خاصیت و آینده نخواسته شده بودی و خودت چه بی خبر بودی و ابله .... حالا انگار کشتی ام رسیده به جزیره تنهایی و من محال است آتشی روشن کنم و دودی بفرستم به هوا که مبادا کسی مرا پیدا کند ... که عجیب حال خوشی دارم در این تنهایی... مثل این می ماند که یکی به تمام سئوال های دیروز ِ دلم جواب داده باشد و حالا دلم خفه شده در این همه فهمیدن ِ خر بودنش که در نوع خودش اکتشاف بزرگیست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط نسیم |
|
|
ســـــــــــــــکوت ای مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادر فریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد هـــــــــــــا کاش یکروزی بیاید که تو بتوانی سکوت من را بخوانی |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 4:42 بعد از ظهر توسط نسیم |
|
|
من امروز صبح که پاشدم انگار خوشی هایم را یکجایی جا گذاشتم ، زیر پتو ام یا شاید هم زیر متکا اصلاً نمی دانم چطور شد که دوباره سر نخم را گم کرده ام و امروز هرچه توی خیابان و پس کوچه های ذهنم گشتم نشد که بگیرمش دلم می خواهد اینبار که سر نخم را پیدا کردم محکم گره اش بزنم به یکی از گوش هایم که اگر جایی خواست گم شود ، گوشم با گم شدنش کشیده شود، بعد من دردم بیاید و از اینکه دردم می آید هی بخندم و حس خوشبختی ام گل کند. من نمی دانم چه مرگم گرفته است امروز ... ولی مثل این می ماند که دلت برای یک چیزی تنگ شود که هیچوقت هم نداشتی اش و همیشه دلت خواسته داشته باشی اش و بعد که هی خودت را عادت دادی به نداشتنش ، یک هویی بترسی از این عادت شدن نداشتنش ، بعد سعی کنی دوباره دلت داشتنش را بخواهد و دوباره که نداشتی اش غصه نداشتنش را بخوری و مدام خودت را دق دهی در داشتن و نداشتنش... من که گفتم نمی دانم چه مرگم شده است؛ امروز به خانم با وقار گفتم: دلم می خواهد مثل مدیرعامل شرکت پول پرست ها هی یک سیگار خاموش را بگذارم گوشه لبم و بعد هی زجر کش کنم خودم را که چرا روشنش نمی کنم و نمی گذارم اختناق دودش خفه ام کند و بعد هی خوشحال شوم که خود آزاری کرده ام اصلا باور کنید من یک دیوانه خودآزارم ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط نسیم |
|
|
عمرتان باد و مراد ای ساقيان بزم جم ******** گر چه جام ِما نشد پُر، می به دوران شما *حافظ به روایت دل دیوانۀ تنگ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 10:6 قبل از ظهر توسط نسیم |
|
|
حلقه تعهدت را دوست دارم آنوقت که مرا منتخب می کنی و من به رسم خرق عادت سنت همۀ رسولان را می شکنم تا معجزه کرده باشمت که هیچ پیامبری دوبار به رسالت نمی رسد، اما تو با مهربانی بر من نازل می شوی و می گذاری خودت اولین ایمان آورنده باشی که بیعت می کنی با پیامبرت، تا دیگر دروغی نباشد وقتی به بسم الله قرآنت تبرکش کرده ای |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط نسیم |
|
|
آمدم از سفری بس طولانی از راهی دراز با یک دنیا خستگی از پیمودن جاده های تنهایی و دریاهای غربت و بیابان هایی از انسانیت با کوله باری از خدا خدا گفتن می آیم ... من آمدم مهربانم از پیچ های تند رسیدن و گردنه های نا امن تردید و دره های بی انتهای سقوط من آمدم از سفری از خودم تا به خود آمده ام تا همیشه کنارت بمانم آخ نه، باز هم گفتم تا نه اصلا آمده ام که " تا " نداشته باشم سلام مهربان ِ من، من آمده ام که بمانم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط نسیم |
|
|
دلم می خواهد برای همیشه به چشم های تو تبعید شوم و با هر پلکی که بر هم می گذاری بمیرم و با هر پلکی که از هم می گشایی دیگر بار، زندگی را از سر گیرم چگونه بگویم، وقتی که نیستی، دلم برای خدایی که در قلب معصوم تو زندگی می کند تنگ می شود کاش رفتنت از هیچ کجای تقویم نرسد ، که عجیب سنجاق شده ای به بند ِبند وجودم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط نسیم |
|
|
دیشب یکی به من شک کرد؛ وقتی آمد همه چیز برایش غریب بود گفت: اینجا چقدر شلوغ است چقدر آدم و نوشته و حرف و حدیث انگار فرو رفتم در اینهمه ازدحام اینجا مگر صومعه است برای اعتراف به گناه یا نکند تو راهبه ای برای نذر و نیاز؟!!؟ گفت: چقدر شلوغ است هوای دوروبرت راستی اینجا برای نفس کشیدن هوا چه کم است گفتم: اینها که واقعی نیستند نگاه کن، هیچکدام که ماندنی نیستند . . . ((ولی او باور نکرد اصلا در حساب و احتمال او نمی گنجید آخر من همه را ضرب و جمع و تفریق می کنم و او به میزان فلسفه دور از هر علم و قانون و منطق و تحلیل فقط شک می کند به هرچه هست گفتم که دیشب یکی به من شک کرد؛)) . . . گفت: در شلوغی اطرافت عقل حکم می کند که شک کرد اصلا بگو خدایت کو؟ راه و رسم و جانمازت کو؟ گفتم: اینجا شک نیست، فلسفه و منطق و عقل نیست اینجا برای من فقط تویی تمام بند بند هستی ام فقط تویی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 10:8 قبل از ظهر توسط نسیم |
|
|
- : امیدوارم زودتر یه ف.ا.ح.ش.ه ی خوبُ، مهربونُ، صبورُ، با خانواده و تحصیل کرده پیدا کنی که آخرش بتونی باهاش ازدواج کنی... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 3:31 بعد از ظهر توسط نسیم |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام ادمها من آمده ام قدری بازی کنم و زود بروم
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1386 |
| پیوندها |
|
امیر آشتیانی خیاط باشی ناگفته های تنهایی ژانرشناسی خانه ما چهار ستاره مانده به صبح ساحل سرخ میرزا پیکوفسکی کوته نوشت قوزک پای چپ یک زرافه بانوی غم |
|
RSS
|